مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی مستف

مستف . [ م ُ ت َف ف ] (ع ص ) نعت فاعلی و مفعولی از استفاف . آنکه دوا یا سویق را کوبیده نشده و معجون ناکرده بگیرد. (از اقرب الموارد). || دوا یا سویق که نرم نشده و معجون ناکرده گرفته شود. (از اقرب الموارد). رجوع به استفاف شود.

معنی عمر

عمر. [ ع ُ م َ ] (اِخ ) ابن یزیدبن عمیر اسیدی . رجوع به عمر اسیدی شود.

معنی ممتذق

ممتذق . [ م ُ ت َ ذِ ] (ع ص ) شیر آب آمیخته . (ناظم الاطباء). شیری که با آب آمیخته باشد. رجوع به امتذاق شود.

معنی برنج آباد

برنج آباد. [ ب ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نازلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه . سکنه ٔ آن 310 تن است . آب آن از نازلوچای و محصول آن غلات ، چغندر، توتون ، حبوب و کشمش است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 4).

معنی هذلة

هذلة. [ هََ ل َ ] (ع اِ) نوعی از رفتار شتاب که در آن گام نزدیک نهند. (منتهی الارب ).

معنی وادیان

وادیان . [ دِ ] (اِخ ) شهربزرگی است از ناحیه ٔ زبید یمن . (از معجم البلدان ).

معنی مسکینات

مسکینات . [ م ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مسکینة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به مسکینة شود.

معنی آب زه

آب زه . [ زِه ْ ] (اِمرکب ) آبی که از کنار چشمه یا رود و تالاب و امثال آن زِهَد یعنی ترابد و آن را زه آب نیز گویند. نزیز.

معنی طارق

طارق . [ رِ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمن . تابعی و از اهل کوفه است . (منتهی الارب ).

معنی هفت خوان

هفت خوان . [ هََ خوا / خا ] (اِخ ) خوان به معنی سفره است . بعضی وجه تسمیه ٔ این کلمه را آن دانسته اند که رستم و اسفندیار بعد از هر کامیابی ، خوانی ازاغذیه ٔ لذیذ می گستردند، ولی این وجه صحیح نمی نماید.وجه دیگر اینکه کلمه مصحف هفتخان مرکب از هفت و خان = خانه به معنی هفت منزل است .

معنی سمحاق

سمحاق . [ س ِ ] (ع اِ) پوست تنک سر. (آنندراج ) (منتهی الارب ). پوست که میان گوشت و استخوان است . (مهذب الاسماء). || سرشکستگی که بدان پوست (سمحاق ) رسد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شکستگی سر که جراحت بدان پوست رسدکه بر استخوان پوشیده است و آن را سلطاء نیز گویند.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی

معنی باحور

باحور.(ع اِ) بخاری را گویند که در هوای گرم از زمین برخیزد. (برهان ). بخاری را گویند که زبر زمین خیزد. (شرفنامه ٔ منیری ) (شعوری ). || بسیاری و سختی گرما. (برهان ). گرمای سخت . تموز. شدت گرما. (قطر المحیط). ایام باحور، ایام باحورا؛ روزهای گرم . هفت روزند اولشان نوزدهم تموز و این ن

معنی سلو

سلو. [ س ُ ل ُوو ] (ع مص ) فراموش کردن . (غیاث ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زایل شدن اندوه و عشق . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). زایل شدن غم . (دهار). زایل شدن اندوه . (غیاث ). || خرسند شدن . (غیاث ) (منتهی الارب ). خرسند و بی غم شدن . (ناظم الاطباء) : هم بر در مصطفی

معنی ایج

ایج . (ق ) هیچ .(اوبهی ) (هفت قلزم ). ایچ . رجوع به هیچ و ایچ شود.

معنی بانی

بانی . (ص نسبی ) منسوب به بان که نام درختی است . (از انساب سمعانی ).

معنی هنام و بسطام

هنام و بسطام . [ هَُ م ُ ب َ ] (اِخ ) دهستانی است از بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد. در خاور بخش واقع شده و منطقه ای کوهستانی و سردسیر است . آب آن از رودخانه های هنام ، کاکارضا، سیل برجه و چشمه های مختلف تأمین میشود. این دهستان شامل 34 آبادی و جمعیت آن در حدود 4900 تن است . قراء م

معنی زاویه ٔ جوشنی

زاویه ٔ جوشنی . [ ی َ ی ِ ج َ ش َ ] (اِخ ) زاویه ای است در حلب ،آن را شیخ ابراهیم شهریار کازرونی بسال 747 ساخته است . (از خطط الشام ج 6 ص 149). رجوع به زاویه شود.

معنی رو برتافتن

رو برتافتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) روی برتافتن . رو برگرداندن . اعراض کردن . پشت کردن . و رجوع به روی برتافتن و رو برگرداندن شود.

معنی ثفوات

ثفوات . [ ث ُ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ ثُفوَة.

معنی گسسته لجام

گسسته لجام . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ ل ِ ] (ص مرکب ) گسسته عنان و گسسته مهار : ز بانگ هیبت و از نعره ٔ صلابت اوست فلک فکنده عنان و صبا گسسته لجام . عرفی (از آنندراج ). رجوع به گسسته عنان و گسسته مهار و گسسته لگام شود.

معنی زبوخه

زبوخه . [ زَ خ َ / خ ِ ] (اِ) جنبیدن میل به جنس مخالف در حیوان . نر طلبیدن . کرک شدن مرغ : نهی دست بر کون من میشوی زبوخه ، توای هم شه و هم عروس بلی چون زبوخه شود ماکیان بخارد بمنقار کون خروس . دهقان علی شطرنجی .

معنی گواه کردن

گواه کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گواه گرفتن . شاهد گرفتن . اشهاد. (زوزنی ). استشهاد. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ) : سوگند خورد چرخ که با او وفا کند بر خویشتن فریشتگان را گواه کرد. سعدی (از آنندراج ). وزیر چون پادشاه را بر جنگ تحریض نماید در کاری

معنی گردش چشم

گردش چشم . [ گ َ دِ ش ِ چ َ / چ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) حرکت چشم . گرداندن چشم . بگریستن : ز چرخ آتشین جولان شکستم زود می آید به خرمن دانه ام را گردش چشم آسیا باشد. اسحاق شوکت (از آنندراج ).

معنی هام رو شدن

هام رو شدن . [ رَ / رُو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تمام برآمدن دندانهای خیل و بغایت قوت رسیدن آن . (یادداشت مؤلف ): تذکیه ؛ هام رو شدن ستور. (زوزنی ). رجوع به همرفشده شود.

معنی بددهنی

بددهنی . [ ب َدْ، دَ هََ ] (حامص مرکب ) عمل بددهن . فحش . ناسزا. (فرهنگ فارسی معین ).

معنی پیران

پیران .(اِخ ) نام یکی از دهستانهای ششگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. این دهستان در قسمت جنوب باختری بخش واقع و از شمال بدهستان لاهیجان ، از جنوب بدهستان منکور،از خاور بدهستان لاهیجان و از باختر بمرز ایران و عراق محدود میباشد. موقعیت طبیعی دهستان : قسمت خاوری جلگه و معتدل و قسمت

معنی ضروریة

ضروریة. [ ض َ ری ی َ ] (ع ص نسبی ) تأنیث ضروری . ضروریه ٔ مطلقه ، قضیه ٔ موجهه ای که در آن حکم بشود بضرورت نسبت ثبوتیه یا سلبیه بین موضوع و محمول مادام که ذات موضوع موجود است . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: عند المنطقیین قضیة موجهة بسیطة حکم فیهابضرورة ثبوت المحمول للموضوع او ب

معنی ذمیل

ذمیل . [ ذَ ] (ع مص ) نوعی از رفتن شتر. (تاج المصادر بیهقی ).نوعی از رفتار شتر. رفتار نرم یا رفتار برتر از عنق که نوعی از رفتار ستور است . ذَمل . ذُمول . ذَمَلان .

معنی تگ و تاز

تگ و تاز. [ ت َ گ ُ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) تگاپوی . تاختن و دویدن . (فرهنگ رشیدی ). دویدن و تاختن . (آنندراج ) : پای در دامن قناعت گیر تا نسوزی به آتش تگ و تاز. صائب . نفست از طول امل چند بود در تگ و تاز رسن این سگ دیوانه کنی چند دراز. واعظ قزوینی (از آنندراج ).

معنی ابوهاشم

ابوهاشم . [ اَ ش ِ ] (ع اِ مرکب ) گوه گردان . سرگین گردان . جُعَل . گوگال . || و صاحب المرصعمعنی چاه و نوعی سَبُع و دده نیز بکلمه داده است .

معنی قلخ قلخ

قلخ قلخ . [ ق َ ل َ ق َ ل َ ] (ع اِ صوت ) کلمه ای است که وقت گشنی گویند که گویی واداشتن است فحل را بر جماع . (منتهی الارب ). از اسماء اصوات است که برای فحل گفته میشود. (اقرب الموارد).

معنی دشت زر

دشت زر. [ دَ زَ ] (اِخ ) دهی از بلوک فاراب دهستان عمارلو از بخش رودبار شهرستان رشت . سکنه ٔ آن 105 تن . آب آن از رودخانه ٔ شاهرود. محصول آنجا غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).

معنی پیزون

پیزون . [ زُن ْ ] (اِخ ) پیسون . از خانواده ٔ پیزون مورخ روم بود. و در کنسول تاریخ 58 ق .م . و والی مقدونیه در سنه ٔ 57. وی در سال 48 ق .م . بر اثر نفی سیسرون مشهور باکلودیوس اتحاد کرد و بیاری داماد خود قیصر از مجازات محکومیتی رهایی یافت . نطقی که سیسرون علیه او کرده باقیست . ر

معنی علی نبیتیتی

علی نبیتیتی . [ ع َ ی ِ ن َ ] (اِخ ) ابن عبدالقادر نبیتیتی مصری حنفی . ریاضیدان و ادیب و نحوی و مطلع در علم عروض بود. و مدتی عهده دار توقیت در جامع أزهر شد و در حدود سال 1060 هَ . ق . درقاهره درگذشت . او راست : 1- اجابة طلاب الهدی فی شرح مجیب الندا فی شرح قطرالندا، در نحو. 2- شر

معنی طهیایة

طهیایة. [ طَهَْ ی َ ] (ع مص ) گوشت پختن . بریان کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی راشیا الوادی

راشیا الوادی . [ ش َ ی ْ یَل ْ ] (اِخ ) رجوع به راشیا شود.

معنی جانب گیر

جانب گیر. [ ن ِ ] (نف مرکب ) حامی . مددکار. (آنندراج ). جانب گیرنده . جانب نگاه دارنده . طرفدار.

معنی ضمان

ضمان . [ ض َ ] (اِخ ) ابن بشیر انصاری . وی به امر یزیدبن معاویه با سی سوار امام علی بن الحسین (ع ) و اسرای اهل البیت را همراه خود از شام بمدینه برد. (از حبیب السیر ص 28).

معنی شیخو

شیخو. [ ش َ ] (اِخ ) الاتابکی ، سیف الدین العمری . صاحب مسجدی که اکنون به نام وی در قاهره معروف است . (تاج ص 156).

معنی چشم خوابیدن

چشم خوابیدن . [ چ َ / چ ِ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) چشم خواباندن و چشم خوابانیدن . (از آنندراج ). تغافل کردن . (از آنندراج ). - چشم خوابیدن از کسی ؛ چشم خواباندن و چشم پوشیدن از آن کس . بخشودن و عفو کردن : دگر آنکه مغزش بجوشد ز خشم بخوابد بخشم از گنه کار چشم . فردوسی .

معنی پشه دار

پشه دار. [ پ َ ش َ / ش ِ] (اِ مرکب ) درختی است چون بید که کیسه بندد و در آن پشه پر شود. نارون . شجرةالبق . سیاه درخت . (انجمن آرا). قره اغاج . بوقیصا. نشم الاسود. دردار. دردارو. (در ادویه ٔ منفردة کتاب قانون تألیف شیخ الرئیس دردارو بمعنی شجرةالبق آمده . و ظاهراً همان دردار مرا

معنی جعفر بیک لری فر...

جعفر بیک لری فریدون بیکی . [ ج َ ف َ ب َل َ ف ِ رِ ب َ ] (اِخ ) نام طایفه یی از طوایف قشقائی مرکب از یکصد خانوار. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 82).

معنی یخاو

یخاو. [ ی َ ] (اِ مرکب ) یخاب . آب سردشده بواسطه ٔ یخ . (ناظم الاطباء). یخ آب که در موسم گرما به یخ سرد نمایند. (آنندراج ). و رجوع به یخاب شود.

معنی فالانجیطوس

فالانجیطوس . (معرب ، اِ) به یونانی اسم رتیلااست . (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به فالانجقون شود.

معنی واحد جرم

واحد جرم . [ ح ِ دِ ج ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) واحدی که برای سنجش مقدار جرم یا توده به کار میرود. در دستگاه S.K.M واحد اصلی که برای جرم در نظر گرفته شده است کیلوگرم جرم (kg) است . رجوع به کیلوگرم شود و در دستگاه .S.T.M تن (t) است که برابر هزار کیلوگرم میباشد. رجوع به تن

معنی دودگن

دودگن . [ گ ِ ] (ص مرکب ) به رنگ دود. دودی . رنگ وبوی دود گرفته . (یادداشت مؤلف ): ثوب دخن ؛ جامه ٔ دودگن . (مهذب الاسماء) : و دیگر باید که کاغذ اسفید بر کنار دیگها دوساند تا قطعاً دود نکند و دودگن نگردد. (از رساله ٔ کهنه در باب آداب دیگ پختن ).

معنی مرندگی

مرندگی . [ م ِ رَ دَ / دِ ] (حامص ) مخفف میرندگی . حالت و چگونگی مرنده (میرنده ). رجوع به میرندگی و مرنده و میرنده شود.

معنی خسارت دیدن

خسارت دیدن . [ خ ِ رَ دی دَ ] (مص مرکب ) ضرر دیدن . زیان دیدن . کم شدن نتیجه ٔ فروش از قیمت خرید. (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی قاسم بیهقی

قاسم بیهقی .[ س ِ م ِ ب ِ هََ ] (اِخ ) رجوع به قاسم بن دهیم شود.

معنی اعضاد

اعضاد. [ اِ ] (ع مص ) بچپ و راست رفتن تیر. یقال : رمی فاعضد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بچپ و راست رفتن تیر. (آنندراج ). براست و چپ رفتن تیر. تَعضید. (از اقرب الموارد). || خاک نمناک باران به عضد رسیدن ، یقال : اعضد المطر؛ بلغ ثراه العضد. (از اقرب الموارد).

معنی مصباح

مصباح . [ م ِ ] (ع اِ) چراغ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ص 89) (مهذب الاسماء) (از آنندراج ) (غیاث ). سراج . لنتر. چراغ افروخته . ج ، مصابیح . (دستور اللغة) : چو روز بود مرا آفتاب من بودی چو شب درآمد دایم تو بودیَم مصباح . مسعودسعد. زده خیمه ای

معنی صومعه

صومعه . [ ص َ م َ ع َ ] (اِخ ) دهی است جزءدهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر، واقع در 9500 گزی شمال باختری اهر و 4500 گزی راه ارابه رو تبریز به اهر. کوهستانی و معتدل است . 211 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان ف

معنی استیقاح

استیقاح . [ اِ ] (ع مص ) سخت شدن . (تاج المصادر بیهقی ). سخت شدن ستم . || شوخی کردن . || شوخ گرفتن . (منتهی الارب ).

معنی فهر

فهر. [ ف َ ] (اِخ ) ابن مالک بن النضر، از کنانة از عدنان . جد جاهلی و از کسانی است که نسبت نبی ّ اکرم را بدو رسانند. (از اعلام زرکلی ).

معنی دائی

دائی . (اِ) برادرِ مادر. خال . خالو. مِربِرار. آبو. آبی : برِدائی نیک پی شو یکی همی باش نزدیک او اندکی ترا گر ببیند بدینگونه خال ز روی تو گیرد همه روزه فال . شمسی (یوسف و زلیخا). - دائی تنی ؛ برادر مادر که با وی ازیک پدر و یک مادر باشد. مقابل دائی ناتنی . || نیای پدری (مهذ

معنی هی هی

هی هی . [ هَِ هَِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مزرج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان . دارای 463 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی ثغور

ثغور. [ ث ُ ] (ع اِ) ج ِ ثغر. پیشینیان (از دندان ). || سرحدها ودربندها میان کفر و اسلام : که بدیشان خللها را دریابد و ثغور را استوار کند. (تاریخ بیهقی ). بوم چالندر است مرتع من مار و رنگم در این نقاب و ثغور. مسعود سعد (دیوان ص 268). و نان پاره ٔ او به دیگری از بندگان دولت دادن

معنی نگونسار کردن

نگونسار کردن . [ ن ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) وارونه آویختن . آویزان کردن : بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد. فردوسی . فرامرز را زنده بر دار کرد تن پیلوارش نگونسار کرد. فردوسی . نگون بخت را زنده بر دار کرد سر مرد بی دین نگونسار کرد. فردوسی . || خم کردن . پ

معنی ارن

ارن . [ اَ رِ ] (ع ص ) شادان . شاد. شادمان . (آنندراج ). || اشتر نشاطکننده . (کنزاللغات ).

معنی خزنده

خزنده . [ خ َ زَ دَ / دِ ] (نف ) آنکه می خزد. (از ناظم الاطباء). || کشان کشان رونده . جانوری که کشان رود. (یادداشت بخط مؤلف ) : شیر غرنده که او را دید از هیبت او پیش او گردد چون مار خزنده بشکم . فرخی (دیوان ص 237). || هر یک از جانوران متعلق به دسته ٔ «خزندگان » چون مار، سوسما